کمبود
همیشه وقتی تو ماشین نشستم تمام حواسم به مردم تو خیابونه. مردمی که اروم از کنارشون رد میشی و میتونی حدس بزنی هرکدوم تو چه فکری اند؟
همین جور که رد میشیم چند تا بچه کوچولو رو میبینم که با یه اقای پیر تو خیابونن. مشخصه که پدربزرگشونه و اینا نوه هاشن. هرکدوم از هرطرف دارن باهاش صحبت میکنن و اونم خوشحال جواب همشونو میده.
به این فکر میکنم کاش منم وقتی با بابابزرگم میرم بیرون بتونم همین قدر خوشحال باشم و بخندم. یه دفعه یه چیزی بنگ میخوره تو سرم و یه چیزی تو گلوم گیر میکنه
نه پدربزرگ پدریم هستند و نه مادری.
همینجور که سعی میکنم اشک تو چشمام جمع نشه خاطره های بچه گیم از اقاجونم تا ۵ سالگیم که بودن یادم میاد. سرسره بازی توپ بازی اون ساعته که شکل خروس بود و...
دلم واسه باباجون تنگ میشه که یک سال پیش این موقع شاید خونشون بودم.
نگام رو برمیگردونم و نمیخوام دیگه به اون بچه ها نگاه کنم. یه حس کمبود یه حس افسوس تو دلم حس میکنم... دلم میخواد دست دوتاشونو ببوسم :((
پریشب خونه مامانبزرگم وقت شام ازین لیمو های کوچولوی سبز داشتن. یادم میاد پارسال چند روز قبل از ماه رمضون بود. باباجون داشتن نهار میخوردن صدام کردن گفتن برام این لیمو هارو اب میگیری؟ براشون اب گرفتم و ریختم رو غذاشون...
دیگه دلم نمیخواست اب لیمو بریزم رو غذام...!
هرچی به ماه رمضون نزدیک تر میشیم دلم بیشتر میگیره...! لطفا نخواین دلداری بدین چون یکم حس ناراحت کننده ای بهم دست میده!








)
